چند سال بگذره؟
●
چیزی نمیتونم بگم ، قراره از من بگذری چیزی نگو میفهممت ، باید از این خونه بری
چند سال از امشب بگذره؟ ، تا من فراموشت کنم تا با یه دریا تو خودم ، خاموش خاموشت کنم
تنهاییامو بعد از این ، با قلب کی قسمت کنم؟ واسه فراموش کردنت ، باید به چی عادت کنم؟
تو باید از من رد بشی ، من باید از تو بگذرم کاری نمی تونم کنم ، باید بیفتی از سرم
بعد از تو باید با خودم ، تنهای تنها سر کنم یک عمر باید بگذره ، تا امشبو باور کنم
چند سال از امشب بگذره؟ ، با من یکی هم خونه شه احساس امروزم به تو ، تنها یه شب وارونه شه
چیزی نمی تونم بگم...
عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
●
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود و فضیلتها و تباهی ها در همه جا شناور بودن ، آنها از بی کاری خسته و کسل شده بودند روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند ، ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت بیایید یک بازی کنیم مثلا قایم باشک همه از این پیشنهاد خوشحال شدند ، دیوانگی فورا فریاد زد : من چشم می گذارم ،من چشم می گذارم . از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبالشون بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند ،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ،خیانت داخل انبوهی زباله پنهان شد ،اصالت در میان ابرها مخفی شد ،هوس به مرکز زمین رفت ،دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت ،تمع به داخل کیسه ای که خودش دوخته بود رفت . و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود ... هفتادونه ... هشتاد ... هشتاد و یک .همه پنهان شدند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد جای تعجب نیست چون همه می دانیم ، پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به شمارش آخر می رسید نود و پنج ... نود و شش ...نود و هفت ...
هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در میان یک بوته گل رز پنهان شد . دیوانگی فریاد زد : دارم میام ، اولین کسی که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی اش می آمد جایی پنهان شود لطافت ، دروغ هوس و... همه را پیدا کرد بجز عشق او از یافتن عشق ناامید شده بود ، که حسادت در گوشهایش زمزمه کرد تو باید عشق را پیدا کنی او در پشت بوته گل رز است .دیوانگی شاخه ای را از درخت کند و با شدت زیاد آنرا به بوته فرو کرد ... دوباره و دوباره... تا با صدای ناله متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد در حالی که با دستهایش صورتش را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد ، شاخه به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند ، او کور شده بود . دیوانگی گفت: من چه کردم... چگونه می توانم تورا درمان کنم ؟ عشق پاسخ داد : تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو ، و اینگونه است که از آن روز به بعد : عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
● دی و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید سلام دوستان خوب و عزیزم سال نوتون مبارک یک سال دیگه هم گذشت یکم فکر کنیم میبینیم ۸۵ چه زود با همه خوبی و بدیهاش تموم شد الان هفتمین ساله که دارم توی وبلاگم عیدو تبریک میگم حرف جدیدی ندارم همون حرفایی که توی نوروز سال پیش گفتم خوب و خوش باشین حواستون به امسالتون باشه امسالم مثل سال پیش زود تموم میشه از دستش ندین....
قسمت ميدم
● "عـشق یـعنی صبر و شـکیبایی، یعنی مهربانی؛ عشـق رنــگ حسد و مـباهات به خود نمی گیرد، تکبر و غرور نمیشناسد، گستاخانه عمل نمیکند، به سادگی خشمگین نمی شود، و اشتباهات را بـدست فراموشی میسپارد. عشق از بدیـها رنج میبـرد و با حقیقت شکوفـــا میشود. مامن امنی برای ماواست، با خود امید و اطمینان را به ارمغان می آورد و تا ابد جاودان باقی میماند، عشق هیچ گاه مغلوب نخواهد شد."
در اين پر تلاطم دنيا كه نام زندگي بر آن نهاده اند فقط ياد تو فانوس زندگي مرا روشن ميكند
ديدي اي دل كه غم عشق دگربار چه كرد چون بشد دلبروبا يار وفادار چه كرد آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت آه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد اشك من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار طالع بي شفقت بين كه در اين كار چه كرد برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر وه كه با خرمن مجنون دل افكار چه كرد ساقيا جام ميم ده كه نگارنده غيب نيست معلوم كه در پرده اسرار چه كرد آنكه پر نقش زد اين دايره مينايي كس ندانست كه در گردش پرگار چه كرد فكر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت يار ديرينه ببينيد كه با يار چه كرد

قسمت ميدم تو رو به قيمت جون به همين يه لقمه نون تورو به ماه آسمون به عاشقاي بي نشون تورو به حرمت چشات به همه مقدسات تورو به خود خدا به هق هق شبونه هات قسمت ميدم قسمت ميدم قسمت ميدم قسمت ميدم از عشم نگزري قسمت ميدم كه از اينجا نري قسمت مي دم قسمت مي دم تو اگه بخواي فقط با يك نگات من برات خورشيدو آتيش ميزنم يك روزي دلم اگه تورو نخواد من اونو از توي سينه ميكنم تورو به خود خدا به تمام اين شبا تورو جون رازقي به نماز عاشقي قسمت ميدم قسمت ميدم از عشقم نگزري قسمت ميدم كه از اينجا نري قسمت مي دم
روح خدا
● در تعطیلات کریسمس در یک بعد از ظهر زمستانی پسر شش هفت ساله ای جلوی ویترین مغازه ای ایستاده بود . او کفش به پا نداشت و لباسهایش پاره پاره بودند .زن جوانی از آنجا می گذشت همینکه چشمش به پسرک افتاد آرزو و اشتیاق را در چشمان او خواند.دست کودک را گرفت و داخل مغازه برد و برایش کفش و یک دست لباس گرم خرید .آنها بیرون آمدند و زن جوان به پسرک گفت حالا به خانه برگرد . امیدوارم که تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی .
پسرک سرش را بالا آورد ، نگاهی به او کرد و پرسید : "خانوم شما خدا هستید؟ " زن جوان لبخندی زد و گفت : نه پسرم . من فقط یکی از بندگان او هستم . پسرک گفت : مطمعن بودم که شما با خدا نسبتی دارید...
سلام دوستان خوب و عزیزم سال نویتون مبارک باشه گرچه با کلی تاخیر .ببخشید دیگه انقده ایندفه طولانی شد نمیدونین آخه چی به من گذشت تویه این چندین ماه واقعا درسته که میگن افراد پیر کوهی از تجربه هستند هر سالی که میگزره چقدر فکر و تجربه های جدیدی بهمون اضافه می شه این سالی هم که گذشت برای من سالی پر از تجربیات جدید بود و سال مهمی در زندگی من بود حالا هم که وارد سال جدید شدیم سعی کنیم از تجربیات سالهای قبلمون استفاده کنیم . حواستون هست چی توند داره سالها پشت سر هم میگذره چقدر سریع وارد مراحل مختلف زندگی میشیم این موقعیتی که توش هستیم بخاطر شرایتیه که از قبل براش فراهم کردیم و الانم داریم برای بعدمون خودمونو آماده می کنیم پس یکم به فکرش باشیم که آیندمون دست همین الانمون هست . نه یک وقت فکر نکنین دارم نصیحتتون می کنم اینا فقط حرفایی هست که گاهی تو زهنم میاد و بدنمو میلرزونه.... یاد سخنی از یکی از بزرگان افتادم :
انسان عادی مثل شهری است با صد دروازه که تقدیر از هر دری که بخواهد بر او وارد می شود اما انسان دانا همانند کاخی است با یک در که تقدیر قبل از ورود به آن در میزند .
کسی که از سرنوشت خود شکایت کند از کوچکی و ناچیزیی روح خود شکایت کرده است.
خوب خسته نباشید. سال خوب و پر از تجربیات و اوقات زیبایی را براتون آرزو می کنم
مراقب خودتون و این روزهای قشنگتون باشین دوستدار همتون "مصطفی" .
طناب
● عشق خام می گويد: دوستت دارم چونکه محتاجت هستم و عشق پخته می گويد: محتاج تو هستم چونکه دوستت دارم.

داستان درباره يک کوه نورد است که می خواست از بلندترين کوه ها بالا برود.
او پس از سالها آماده سازی ٬ ماجرا جويی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست٬ تصميم گرفت تنها از کوه بالا برود . تاريکی٬ بلندی های کوه را تماما دربر گرفت و مرد هيچ چيز را نمی ديد. همه چيز سياه بود . اصلا ديد نداشت و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود . همانطور که از کوه بالا می رفت چند قدم مانده به قله ٬ پايش ليز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظيم ٬ همه رويدادهای خوب و بد زندگی به يادش آمد . اکنون فکر می کرد مرگ چغدر به او نزديک است .
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد و فقط طناب او را نگه داشته بود و در اين لحظه سکون برايش چاره ای نماند جز آنکه فرياد بکشد ((خدايا کمکم کن)) ناگهان صدای پرطنينی از آسمان جواب داد : (( از من چه می خواهی؟ )) .
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده ! . ندا آمد: ((اگر باور داری طنابی که به کمرت بستی پاره کن )) .
اما مرد تصميم گرفت با تمام نيرو به طناب بچسبد .
روز بعد گروه نجات گفتند که يک کوهنورد يخ زده را مرده پيدا کردند . بدنش از يک طناب آويزان بود و با دست هايش محکم طناب را گرفته بود و در صورتی که او فقط يک متر از زمين فاصله داشت !!!
و اما شما ؟ شما چقدر به طنابتان وابسته ايد ؟ آيا حاضريد آنرا رها کنيد؟
در مورد خداوند هرگز يک چيز را فراموش نکنيد .
هرگز نبايد بگوييد که او شما را فراموش کرده يا تنها گذاشته است . هرگز فکر نکنيد که او مراغب شما نيست .
به ياد داشته باشيد که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است.
● اگر ماه بودم به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا می گرفتم
اگر سنگ بودم به هرجا که بودم
سر رهگزر تو جا کی گرفتم

اگر ماه بودی شايد به صد ناز٬ لبه بام من مينشستی
اگر سنگ بودی به هرجا که بودی مرا ميشکستی ٬ می شکستی.
بهار شکوفه باران...
● عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش بحال روزگار.

سلام دوستان وبلاگ نویسان و عزیزانم سال نویتون مبارک .... و سلام بهار باز دوباره اومدی خوش اومدی قدمت روی چشم صفا آوردی شکوفه هارو آواردی باروناتو آواردی میدونی من خیلی دوست دارم خودتو با همه بارونا و شکوفه هات خیلی دوست دارم زیر این بارونا قدم بزنم انقدر که خیس خیس خیس بشم حتی رانندگی هم زیر این بارونا قشنگه سر صبحی اومدم کناره شکوفه های درخت داش نم نم بارون میامد خیلی قشنگ بود نوازش قطره ها روی شکوفه ها
دستت درد نکنه خدا چه فصلهای قشنگی درست کردی هر کدومشون یه قشنگی دارن تابستون که همه جا سر سبز درختا پر میوه پاییزم که چقدر کیف داره پاهاتو رو برگاش بزاری همه جا پربرگ یه نارنجیه قشنگی زمستونا هم که همه جا سفید سفید راه بری تو برفا آدم برفی و برف بازی بهارم که عیدو عیديیو مهمونیو از همه مهمتر تعطیلات تعیل کردن و پیچوندن کلاسا یک هفته زود تر که تعطیل کردیم یه هفته بعدشم دیگه پس تعطیل
وای خدایه من دیگه بسمه هر چی این مدت تفریح و الافی و خوشگزرونی کردم بسه پاشم برم دیگه پای درسو دانشگاه با این دودره بازی ها و این واحد هایی که برداشتم مشروط نشم خوبه عیدم که هیچ کار نکردیم حالا یادم افتاده که چی همه درس و تحقیق داشتم مثلا کتابارو آوردیم کلی هم برنامه ریزی کرده بودیم همش پرید .........
هی اینم از ما ببینم دوستای گلم شما چه کار کردین عید بهتون خوش گذشت تونستین خوب ازش استفاده کنین ؟؟
يه فکری دارم گفتم يه کاری کنم که اقلا يکم وبلاگم مفيدو بدرد بخور باشه گفتم اگه هر دفه سايتايی که به نظرم خو بو بدرد بخوره مورفی کنم که شما هم ازشون استفاده کنين چطوره خوبه يا نه
http://www.b3da.com اينجا هم ميتونين جديدترين آلبومای ايرانی رايگان رو دانلود کنين (mp3 ايرانی)
http://www.irdown.com/ اين سايت اخبار و ابمای موسقيه جديدو معورفی ميکنه بعلاوه معرفی آموزش و دانلود نرم افزار های بدرد بخور
http://www.mp3party.org/ اينم برای دانلود mp3 خارجی
شما هم اگه سايت خوبی داريد بدين هم من استفاده کنم هم بقيه :) ممنون.
میتونی فراموشش کنی؟
● در عرض يک دقيقه می شه يک نفر رو خرد کرد...
در يک ساعت می شه يک نفر رو دوست داشت
و در يک روز فقط يک روز می شه عاشق شد
ولی يک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد...

when I need you just dose my eyes
and
I'm with you
از الان ۱۴ فوريه(۲۶ بهمن) روز valitime رو به همه شما دوستانم تبريک ميگم
تو با من چه کردی...
● تو با من چه کردی که دگر نه خواب دارم نه خوراکی نه عقل دارم نه حواسی
هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم بهوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم شمايل تو بديدم، نه عقل ماند و نه هوشم
هر چه کردم که به تو فکر نکنم ولی باز تمام فکرم پيش تو بود

آيا هيچ با خود فکر کرده ای که وقتی به چشمانم نگاه می کنی چه در وجود من می گذرد؟
دگر راهی نجستم و از آن شهر برای مدتی رفتم تا بگذرد که شايد از يادم بری اما حالا می بينم نميشه.
حال پی به راستی شعر معين ميبرم
سفر کردم که از يادم بری ديدم نميشه
آخه عشق يه عاشق با نديدن کم نميشه
غم دور از تو موندن يه بی بالو پرم کرد نرفت از ياد من عشق سفر عاشق ترم کرد
گم شده پير
● پيری را ديدم عصا به دست ٬عينک به چشم و کمر خميده بر روی زمين پر از گل و خاشاک قدم ميزد و با عصايش گل و خاشاک را کنار میرد به او رسيدم از احوالش جويا شدم انگاری در روی زمين به دنبال چيزی می گشت کنجکاوانه علت را جويا شدم پاسخ چنين داد :
جوانی گم کرده ام ميجويم اورا

جوانی شمع ره کردم بجويم زندگانی را نجستم زندگانی را ٬هدر کردم جوانی را
دوستت دارم
● 1000 بار 900 جمله عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان پیش 600 نفر مطرح کردم 500 نفر از آنها 400 جمله را به 300 زبان و در 200 برگ ترجمه کردند و 100 مرتبه در 90 روز روزی 80 دقیقه برایت خواندم 70 جمله را 60 مرتبه در 50 روز روزی 40 بار برای خودت تکرار کردی 30 تا از آنها را آموختی پس از 20 بار 10روز بعد 9 سئوال از تو کردم پس از 8 ساعت به 7 سئوال من 6 پاسخ دادی 5 روز بعد 4 مرتبه تو را در 3 جا دعوت کردم 2 ساعت خواهش کردم تا 1 بار گفتی :
دوستت دارم

ماه
● تا حالا شده به ماه توجه کنی!!!
اون هميشه تنهاست و با اون چهره غم ناکش به همه نگاه می کنه ولی هيچ کی نيست با اون حرف بزنه از تنهايی درش بياره و سنگ صبورش باشه اون هر شب بالا سرمونه و نمی زاره تنها بمونيم ولی ما توجه ای بهش نمی کنيم تا اينکه صبح نا اميد ميره...

هنوزم تو شبهات اگه ماه داری من اون ماه دادم به تو يادگاری داريوش
کسی همچون تو
● خدايا به هر که ميوه سنگين عشق می دهی ٬ شاخه وجودش را می شکنی . تو خود مرهم شاخه های شکسته باش.
ديده ام عشقهايی را که می آيند و خيالاتی را که جان می گيرند
گذرانده ام ٬ شبهايی از جنون را و شبهايی که تا بی انتهايی امتداد دارند
عاشق گشته ام از برای سرگرمی و از برای دل
ديده ام ٬لبهای بر افروخته و نا محدود بودن احساسات را
و آن بوسه هايی که گويای دوست داشتن است
هر آنچه هستم و هر آنچه دارم را فدا کرده ام درد عشق ورزيدن را کشيده ام
و پوست ماه شب چهارده را لمس کرده ام پوستی که تو آنرا به زهر آلوده کرده ای
من فرشته ای را از نزديک ديده ام و بهشت را در پشت خانه ام...
اما همچون تو کسی نديده ام.
خدايا ! ما اگر بد کنيم ٬ تو را بنده های خوب بسيار است
تو اگر مدارا نکنی ما را خدای ديگری کجاست
عشق ورزيدن
● عشق ورزيدن چيز خاصی است
که به سادگی به وجود نمی آيد و ازبين نمی رود
و به صورت واقعی برايت اتفاق می افتد
عشق زمانی به وجود می آيد که
که به دنيايی که در آن هستی فکر می کنی
عشق ورزيدن مثل جادو می ماند که شرح دادنش مشکل است.

عشق ورزيدن زمانيست که معشوقت را از خطرات حفظ می کنی
عشق ورزيدن زمانيست که او را در آغوش می گيری و زمان و مکان را فراموش می کنی
عشق ورزيدن زمانيست که او را می بينی و خشمگين می شوی
و زمانيست که از احساساتت مطلع می شوی...

برای عشق ورزيدن بتو ستاره ای خواهم دزديد و آن را به تو هديه خواهم داد
برای عشق ورزيدن بتو و فقط برای در آغوش گرفتن تو درياها را پشت سر خواهم گذاشت
برای عشق ورزيدن بتو همراه با آتش به باران خواهم پيوست
برای عشق ورزيدن بتو برای بوسيدن تو تمام زندگيم را خواهم داد
عشق ورزيدن زمانيست که نامت را بر گستره آسمان می نويسی
و زمانيست که در رويا او را با خود به جای ديگری می بری...
عشق ورزيدن زمانيست که ياد او هميشه در ذهن تو ميماند
و زمانيست که می فهمی او ديگر همه چيز تو در زندگيست.
اگر ترکم کنی
● اگر ترکم کنی
قلب مرا نيز با خود خواهی برد
و من بدون تو در فراقت نمی دانم به کجا بروم
اگر مرا ترک کنی
باز هم من هيچوقت فراموشت نخواهم کرد
و اينجا تنها در انديشه تو خواهم ماند
اگر مرا ترک کنی
درد و غصه مرا خواهد بلعيد و ديگر حتی يک روز بدون تو زنده نخواهم ماند
اشکهايم دريايی پديد خواهندآورد که من بی وقفه در آن در انتظار رسيدن به تو شنا خواهم کرد
و اين است دليل بودن من
من پايان عشقمان را تصور می کنم و انديشيدن به اينکه تو روزی مرا ترک خواهی کرد مرا می ترساند
اگر مرا ترک کنی
هرچه دارم از دست خواهم داد
و من می دانم
که ديگر کسی مثل تو را نخواهم يافت
دلم بارانیست...
●
سلام سلامی گرم به گرمی آفتاب و به خوبیی هوای بهاری به زیبایی باران بارانی که در بهار می بارد به زیبایی اون لحظه هایی که زیر بارون قدم می زنی و تموم لباسات خیس میشن زیر بارون رو خیلی دوست دارم می شه بخندی دهنتو باز کنی تا بارون روی زبونت بریزه می شه گریه کنی بدونه اینکه کسی اشکاتو ببینه وای خدا هوس بارونم کرد راستی !!! عیدتون مبارک دلم برای همتون تنگ شده بود خیلی وقت بود که پیشتون نیومده بودم می دونین چقدر دلم واسه خوندن نوشته هاتون تنگ شده دلم واسه پیغان گذاشتن واسه اینکه همش بیام ببینم کی واسم پیغام گذاشته واسه شنیدن حرفاتون و برای همه دوستای خوبم می خواستم اسمتون ببرم ولی دیدم انقدر زیادین که همه صفحه پر می شه ! ولی به یاد همتون هستم و به همتون سر می زنم...
با همه خوبی های بهار و زیبایی های عیدش نمی دونم چرا باید یک موضوعی پیش بیاد تا دل من بگیره
ای بهار آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
حالا که وقت غم خوردنه حالا که وقت گریستن منه وقت خنده وقت شادیم کجایی نکنه بهار تو با اشکهای من بهار شدی؟!!! آخر ای بهار خودت هم خوب می دونی این بار هم بی موقع اومدی ولی اشکالی نداره بازم من دوست دارم مخصوصا وقتی بارونی میشی..

در جنگلی زیبا پر از درختو گلو گیاه که درختانی پر از برگ و زمینی پر از گلهای بزرگ و قشنگ من برگ تنهای غنچه کوچکی بودم که رنگ آب و باران را به خود ندیده بود تا اینکه روزی وقتی که داشتم از گرما و نا امیدی می موردم شبنمی خونک و زیبا پشتم را نوازش داد وقتی که وجودش را در خودم احساس کردم انقدر خوشحال شدم که در پوست خودم نمی گنجیدم تا اینکه روزی حرکتش را احساس کردم جلویش را گرفتم ولی نگاهی به من کردو گفت من برای جای دیگری آمده ام و بعد چکیده و رفت به درون خاک حال من از همان لحظه خیره کنان مانده ام به خاک و گهگداری صدایش می زنم
ميكنم هرلحظه شك بر خويشتن اعتباري نيست بر اين روح من شاخه اي را بي گمان پژمرده ام كين چنين نفرين شدم بر سوختن
عاشق شدم از شوق می گفتم به فریاد از هرچه جز عشق باشد گشتم آزاد اما چه آسان عشق من تو دادی بر باد نام منم تاکنون تو بردی از یاد ای داد بی داد ای داد بی داد

وای خدا حواسم کجاست نمیدونم از کی به پنجره خیره موندم راستی خدایا پس کی می خواد بارون بیاد؟؟
پرستو ها چرا پرواز کردید جدایی را شما آغاز کردید
● به نام خداوند بخشنده و مهربان به نام خدایی که انسان را خلق کرد و روحش را در او دمید روحی که بود از دوستاشتن مهربانی خوبی و عشق قلبها را داد تا برای هم بتپن فکر را داد تا به یاد هم باشند و با هم بمانند و هیچ وقت هم را فراموش نکنند و در کنار هم بکوشن و جهان را آباد سازن
ما آمدیم به روی این زمین به روی این خاک ساختیم همه چی را دیدیم همه چی را اما ندیدیم خودمان را با هم بودیم اما جسمهامان با هم بود قلبها جدا هم رو فراموش کردیم دنیا رو دیدیم و زرق و برق آن را که خود ساختیم...
چرا خدا چرا این چنین شد چه آمد بر سر ما چرا هم را دوست نداریم چرا همدیگه را نمیبینیم چرا نمی تونیم همو تحمل کنیم چرا آدما نمیتونن همیشه با هم باشن به یاد هم باشند یا جدا از هستیم و یا به فکر وقتی که باید از هم جدا شیم بالاخره جدایی چرا محکومیم محکوم به جدایی .... پس کو کو اون مهرو صفا دوستی صمیمیت کو اون عشق چرا نمی تونیم همه همو دوست داشته باشیم همه با هم خوب باشیم همه با هم زندگی کنیم و همه از کنار هم بودن خوشحال باشیم عاشق هم باشیم ما همه انسانیم ......... ای خدای من چه خواهد آمد بر سر ما
آسمانها ابریست آسمان دل من ابری تر
چشمهایم نمناک آرزوهایم خیس
کوله بار من زخم می روم تا فردا
تا هوای گریه تا صدای باران

بس کنید این تسلیتهای دروغین را من دلم مرده است
بگذار که در حسرت دیدار بمیرم در حسرت دیدار تو بگذار بمیرم
دشوار بود جهان و روی تو ندیدن بگذار به دلخواه تو دشوار بمیرم
می میرم از این درد که جانی اگرم نیست تا از غم عشق تو دگر بار بمیرم
تا بودی تو ای دوست وفادار تو بودم بگذار همانگونه وفادار بمیرم
مردم ما به همدیگر فقط زود عادت می کنن حقا که بی وفایی رو خوبم رعایت می کنن..........افسوس
می رسد روزی که ما زین جهان خواهیم رفت
بهر ملک جاودان زین خاکدان خواهیم رفت
همچنان که آمدن در اختیار ما نبود
همچنان بی اختیار از این جهان خواهیم رفت
پس این دو روز دنیا چه ارزشی دارد آخر که اینجور بی وفاییم.......
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم لحظه هام پر می شه از تو وقت غم خوردن ندارم
● ای که دستت می رسد کاری بکن
پيش از آن که از تو نيايد هيچ کار...
هر کسی يک ستاره داره
● تا که بودیم نبودیم کسی کشت ما را غم بی هم نفسی
ما که رفتیم غم یار شدن ما که خفتیم همه بیدار شدن
قدر آیینه بدانید چه هست قبل از اینکه بی افتاد و شکست
حافظ شيرازی

چه شب صافی بود نسیم شروع به وزیدن کرده بود زمین در زیر چرخ کبود رنگ به استراحت می پرداخت در آن لحظه بود که با چشمان خود به آسمان زیبایی که چون فرشی زرین در حال درخشیدن بود تماشا می کردم آری می شمردم آغاز کردم شمارش ستارگان زیبا را یکی دوتا سه تا .......صدتا هزارتا ... ستاره ها تمام شدن ولی ستاره ای را که دلم می خواست پیدا نکردم ناراحتو غمگین سرم رو پایین آوردم احساس تنهای کردم چشمهایم پر اشک شد از خدا کمک خواستم اشکهایم از روی گونه هایم به روی زمین سرازیر شد چند لحظه بعد در اشکم نوری دیدم نوری زیبا به آسمان نگاه کردم در گوشه ای ستاره ای دیدم که قبل از آن ندیده بودم اشکهایم رو پاک کردم و با دقت نگاهش کردم آری این همان ستاره ای بود که من می خواستم ، از همه روشنتر زیباتر و درخشنده تر با خوشحالی تا صبح نگاهش کردم هر شب به خاطرش میامدم و تا صبح نگاهش می کردم و باهاش حرف می زدم دیگر من تنها نبودم و او را داشتم در زیر نور او راه می رفتم کار می کردم زندگی می کردم و خوشحال بودم از داشتنش وقتی هوا بارانی شد ابر ها جلویش را گرفته بودند با نگرانی به آسمان نگاه کردم و می ترسیدم وقتی ابر برود او را گم کرده باشم و با صدای بلند صدایش کردم نسیم صدای منو شنید و ابرها را از جلوی آن دور کرد وقتی اورا دیدم خوشحال شدم و با خیال راحت دراز کشیدم و مدتها با او حرف زدم در آن موقع فهمیدم که چقدر دوستش دارم حرف دلمو زدم و بهش گفتم دوستت دارم و بعد از دور بوسیدمش و رو به او خوابیدم از آن شب به بعد همیشه می ترسیدم باز ابر یا چیز دیگری بیاید و من نتوانم او را ببینم هر شب که او را می دیدم خیالم راحت بود و خوشحال که من تنها نیستم و ستاره ای چون او را دارم... شبی حرفهای دلم رو بهش گفتم و گفتم خیلی دوستت دارم کاش فاصله مان انقدر دور نبود کاش پیشم بودی ناگهان چشمهایش را باز کرد و با من حرف زد گفت بالاخره یک روزی من باید برم و از هم جدا می شویم گفتم نه حرف از جدایی نزن هر کسی یک ستاره دارد ولی من هیچ ستاره ای ندارم و تو تنها ستاره من هستی چرا حرف از جدایی می زنی گفت من نمی خوام با تو باشم خیلی غمگین شدم و سرم به پایین افتاد و باز چشمانم پر از اشک شد سرم رو بالا آوردم تا ازش بپورسم چرا ؟ ولی هر چه گشتم پیدایش نکردم .
و باز همنشین من شد تنهایی و هم صحبتم اشگ و گریه
|